دوباره بازيچه شدم توي تئاتر زندگي تو اين نمايشنامه دل شكسته شد به سادگي
I'm sorry
your page hacked
senator.blogfa@yahoo.com
گفتم :حالا تیکه ها چی هست؟ بد جوری شکسته شده معلوم نیست چیه؟؟؟ نگاه معنی داری کرد و گفت: قلبم،این تیکه های قلب منه که شکسته خودم باید جمعش کنم بعدش گفت:می دونی چیه رفیق؟آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستند وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری تودستشون نگرفته میندازنش زمین و میشکوننش میخوام تیکه هاشو بسپارم به دست صاحب اصلیش اون دلداری خوب بلده میخوام بدم بهش، بلکه این قلب شکسته خوب بشه آخه میدونی اون خودش گفته که قلب های شکسته رو دوست داره،تیکه های شکسته ی قلب را جمع کرد ویواش یواش ازم دورشد.
و من توی این فکر چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم موندم دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو میسپاری دست هرکسی؟ انگار فهمید توی دلم چی گفتم و گفت:دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هرکسی نبوداینارو گفت و رفت سمت دریا سهم تنهاییهاش دریایی بود که رازدارش بود.......
چند وقتی بود
که میخواستم برای تو
درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم
اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت
و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ
خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و
همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده
قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.
از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.
نمی توانستم از او که مدتها همدل و همزبانم بود جدا شوم ،
اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود
یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم
تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی
چرا با من آغاز کردی!
مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود
گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی
از ته دل دوست داشت
اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم
انگار آسمان چشمانم دوباره ابری شده
و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد.اما من مینویسم
مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.
کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ،
کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با
چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.
نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم
می خواستم عاشقترین باشم ،
برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.
آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ،
همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.
دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.
این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.
این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ،
راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما
دیگر دلم نمیتوانم حتی یک لحظه نیز با تو باشم.
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم
دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده
و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.
و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .
نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.
هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود
نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.
بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.
انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ،
دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.
خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی
مثل همیشه تنها تو اتاقم نشسته بودم....
دلم گرفته بود....
احساس کردم از بیرون یه صدای آشنا میاد...
رفتم کنار پنجره و بیرون دیدم.....
آره همون صدای آشنا.... داشت بارون میومد.....
آسمونم مث من دلش گرفته بود.... داشت میبارید....
دلم طاقت نداشت تو اتاق پشته پنجره بشینم.... زدم از خونه بیرون.....
زیر بارون قدم میزدم و گریه میکردم....
هیچ کس حتی قطره های اشک روی گونه هام رو نمیدید.....
چه قشنگه.... قدم زدن.....زیر بارون.... گریه کردن با آسمون.... چرا....؟
چرا دلم گرفته....؟
چرا دارم گریه میکنم...؟
چرا دارم زیر بارون خیس میشم....؟
پس چرا هیچ کس چتری برام باز نمیکنه....؟
چون تنهام....؟
یعنی جواب همه سوالام همینه...؟
.
.
.
شاید اگر اون نبود لذت این قدم زدن زیر بارون.... خیس شدن....
سکوت الآن رو نداشتم.....
شاید هیچ وقت تجربش نمیکردم.....
نمیدونم.............................!!!!
در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم.
کاش می شد اشک را تهدید کرد
کاش می شد لحظه دیدار را تمدید کرد
کاش می شد در غروب لحظه ها
لحظه ای با تو بودن را تمدید کرد
یک نفر عشق را از کوچه ما دزدیده است
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گویا او هم بساط خویش را بر چیده است
زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی بال وپر است با وسعت عشق
...اشک در چشمان من دنیای غم دارد ولی
خنده بر لب می زنم تا نفهمد کس راز مرا
گفتی که به احترام دل باران شو
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که بیا ولحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و از دوریت نالیدم
زيباترين گلها با اولين باد پائيزي پرپر مي شوند
با وفا ترين دوست با مرور زمان بي وفا مي شود
اين پرپر شدن از گل نيست،از طبيعت است
و اين بي وفايي از دوست نيست،از روزگار است
سلام به آبجی ها و داداشای گلم
خوبید عزیزان من
من برگشتم پیشتون
خوش میگذره مارو نمیبینید
مرسی از اینکه به یادم بودیدو بهم سر میزدید
ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین (ع) هم به همه تسلیت عرض میکنم
من دارم میرم تا شنبه که بیام باز
موفق و پیروز باشید
ببخشید که دیگه نمیام خبرتون کنم
تا بعد خدانگهدار
پسر نابينايي روي پله ساختمان نشسته و كلاهي جلوي خودش گذاشته بود
كه تعداد كمي سكه در آن بود،نوشته اي هم جلوي خودش گذاشته بود با اين مضمون :
«من كور هستم به من كمك كنيد»
مرد رهگذري چند سكه از جيبش در آورد ودرون كلاه ريخت،
بعد نوشته پسرك را برداشت وپشت ان چندكلمه نوشت ونوشته را طوري جلوي پسرك گذاشت
كه مردم بتوانند به راحتي آن را بخوانند
مدت كمي گذشت و كلاه پسرك پر از پول شد
آدم هاي بيشتري به پسرك كمك مي كردند
بعد از ظهر همان روز مرد رهگذر كه نوشته پسرك را عوض كرده بود،
بازگشت تا ببيند چه اتفاقي افتاده است
پسر نابينا صداي پاي رهگذر را شناخت و پرسيد:
«شما هماني نيستيد كه نوشته مرا امروزعوض كرديد؟چه چيزي نوشتيد؟»
رهگذر گفت:«من فقط هماني را گفتم كه تو گفته بودي،اما به زباني ديگر»
آنچه مرد نوشته بود اين بود:«امروزروز زيبايي است و من نمي توانم آن را ببينم»
درست است كه هر دو مي گفتند پسر نا بيناست،
اما دومي به سادگي مي گفت كه پسر نابيناست و مردم چقدر خوشبختند كه كور نيستند.

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید... چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.
(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم..
اگر دل دليل است
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولى دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهى بخواهيد، اينک گواه
همين زخم هايى که نشمرده ايم
دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم
اگر خداوند کفیل رزق است ، غصه چرا؟
اگر رزق تقسیم شده است ، حرص چرا؟
اگر دنیا فریبنده است ، اعتماد به آن چرا؟
اگر بهشت حق است ، تظاهر به ایمان چرا؟
اگر قبر حق است ، کاخهای مجلل چرا؟
اگر جهنم حق است ، این همه نا حق کردن چرا؟
اگر حساب آخرت حق است ، جمع مال حرام چرا؟
اگر قیامتی هست، خیانت به مردم چرا؟
اگر دشمن انسان شیطان است ، پیروی از آن چرا؟
خدایا چنان کن در انجام کار......تو خشنود باشی و ما رستگار
شهادت مولای متقیان امیر المومنین علی (ع) را بر تمامی شیعیان تسلیت عرض میکنم
شب چون به چشم اهل جهان به خواب می دود
میـــل تـــو گـــــرم در دل بـــی تـــاب می دود
در پـــرده نهـــــان دلـــــم جــــای مـــی کنی
گویـــی به چشم خسته تنـــی خواب می دود
می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش
چـــون شبنمی کـــه بــر گل شاداب می دود
می لـــغزد آن نگـــاه شتابان بـــه چهره ام
چون بـــوسه نسیم که آه بـــر آب می دود
وز آن نـــگاه ، مستی عشق تـــو در تــنــم
آن گونه می دود کـــه مـــی نـــاب می دود
بر دامنم ز مهر بنه سر که عیب نیست
خورشید هــم بــه دامــن مــرداب می دود
وز گفتگوی خلق مخورغــم کـــه گاهگاه
ابـــر ســــیه بــــه چهره مهتاب مــی دود
تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم باده خوردم خون گریستم کنجی افتادم
تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگیها بی قراریها؟
تو مه بی مهری و حرف مَنَت باور نمی آید
توانم گفت مستم می کنی با یک نگه اما
حبیبا درد هجرانت به گفتن در نمی آید
منه بر گردن دل بیش از این طوق جفا کاری
که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من،لیک غمی غمناک است
تو سرنوشت من غم و غصه و تنهایی ابدیست.همه جوره من شکسته شدم تو این دنیا
ميروم خسته و افسرده و زار
سوی مـنزلگه ويرانه خويش
به خـدا ميبرم ازشهر شمـا
دل افـسرده و ديوانه خويش
ميبرم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکّه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
ميبرم تـا ز تو دورش سازم
ز تـو ای جلوه امـيد محال
ميبرم زنـده به گورش سازم
تا دگر پـر نکشد بهر وصالخدایا کمکمان کن که دنیا به انتهای خود رسیده دنیا نقطه صفری است که هر لحظه بیم آن است که خاموش شود وکیست که در این خاموشی همراهم باشد کیست که اگر دل بسپاری بدانی کاری عبث نکرده ای!!!!؟؟
اینجا نگاه ها حرف ها پر از ناگفته هاست اینجا برای یک همدل صادق کیمیا همه متحیرند .اینجا برای غصه هایم دردهای خاموشم صبری زیبا آرزو میکنم.اینجا به صدای خاموشم فریاد میزنم
باز هم مثل همیشه خداااااا

گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت
بچه ها به هرچی که فکر میکنید بیاندیشید.همیشه اول فکر کنید ببینید راهی که میرید درسته یا اشتباه

قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و
عشق و صبوری.
هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و
صبوری آموخت.
تا روزی كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به
دریا رساند.
قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما... روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بینهایت
است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ كلمهای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را
توی یك قطره ریخت.
قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتی كه قطره از چشم عاشق
چكید،
خدا گفت: حالا تو بینهایتی، چون كه عكس من در اشك عاشق
است.
زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست
اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است از تماشا گه اغاز حیات تا به جایی که خدا میداند.....
گفتگوی خدا و لیلی و مجنون

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم